:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

چهارشنبه 17 اسفند 1390-12:17 ق.ظ



گفت‌وگو با کارگردان فیلم "ملکه"
در سینمای جنگ بی‌پناهم

خبرگزاری فارس: ظلم‌هایی که در حق این فیلم شد، چه در فهم موضوع و چه در رفتاری که با آن شد کاملا هویداست که این فیلم در جهت فکری و انتظار آنهایی که با آن این طور برخورد کردند نیست.

خبرگزاری فارس: در سینمای جنگ بی‌پناهم

به گزارش گروه فضای مجازی خبرگزاری فارس به نقل از مشرق، فیلم "ملکه" جدیدترین اثر محمدعلی باشه آهنگر که پیش از این آثار دیگرش همچون "فرزند خاک" و "بیداری رؤیاها" نشان داد که در حال تبدیل شدن به کارگردان صاحب سبک در سینمای ایران است.

"ملکه" هم از نظر کارگردانی و هم از نظر فیلمبرداری یکی از آثار شاخص سینمای ایران در جشنواره سی ام فیلم فجر بود؛ فیلمنامه خاص ملکه در کنار جلوه های ویژه و تصویری چشمگیر و طراحی صحنه ماندگار آن از ویژگی هایی بود که این فیلم را در میان تولیدات سینمایی، خاص کرد.

محمدعلی باشه آهنگر در گفت وگوی دو ساعت و نیمه خود با مشرق، درباره ویژگی های خاص جبهه آبادان و رزمندگان آن سخن گفته و در بخش دیگری از این گفت وگو به ویژگی های خاص ملکه می پردازد.

بخش اول این گفت و گو را که در آن باشه آهنگر درباره حواشی فیلم و سوالات و شبهه هایی که درباره داستان خاص فیلم مطرح کرده اند و آن را فیلمی ضد جنگ و به قول مسعود فراستی "اومانیستی" نامیده اند؛ پاسخ داده است.

در دو قسمت دیگر این گفت و گو موضوعات دیگری از جمله شرایط و وضعیت خاص جبهه آبادان مطرح شده که شامل خاطراتی شنیدنی از محمدعلی باشه آهنگر است که به زودی در مشرق منتشر می شود.

آهنگر:یادم هست یک بار بیست و سه روز مرخصی رفتم. تازه محاصره تمام شده بود.حدود پانزده روز مرخصی داشتم، هفت، هشت روز هم به آن اضافه شد. رفته بودم و خانواده ام را در کاشان پیدا کرده بودم؛ تصور خودم این بود که خانواده ام ماهشهر یا دزفول باشند اما آنها کاشان بودند و مجبور شدم تا پرسان پرسان پیدایشان کنم. من آنقدر در این شهرهایی که به نسبت آبادان جنگ زده پر زرق و برق بودند رفتم، برگشتم و وارد آبادان شدم و کلید انداختم و در خانه خودمان را باز کردم، تمام دنیا روی سرم خراب شد، خانه نیمه ویران، گل های درخت گل کاغذی همه روی زمین ریخته بود، شیشه ها خرد شده بود، فضا دود گرفته و غبار آلود، سکوت...

وسط حیاط نشستم، شیر آب را هم باز کردم، اما آب نبود؛ آنقدر تنها در آن حیاط گریه کردم که هیچ کس جز خدا صدای من را نمی شنید. هیچ کس نبود که بیاید و بگوید بس است دیگر! یکی بزند روی شانه ام و بگوید حالا عیبی ندارد. هیچ کس نبود که اندکی دلداری دهد، خودم آرام شدم... چنین شرایطی برای 90 درصد رزمندگان جبهه های دیگر اتفاق نیفتاده است. داری در این فضا قدم می زنی می بینی مثلا سینمای شهرت آتش گرفته، یا اینکه پارک محله ات درختهایش سوخته است.

مثلا منبع آب را با توپولوف زده بودند و افتاده بود. پمپ بنزین سوخته است. هر جا که می رفتی یک چیزی می دیدی، همسرم هم با من در آبادان بود، یک روز به مغازه ای رفته بود تا ادویه بخرد، خدا رحمت کند؛ آقای گله داری نامی بود که همسرم رفته بود از ایشان ادویه بخرد، حساب و کتاب می کند و بر می گردد و یادش می افتد که ادویه ها را جا گذاشته است و بر می گردد به مغازه ی گله داری؛ وقتی که بر می گردد می بیند که مغازه از بین رفته و گله داری هم به شهادت رسیده است. شما ببینید که این در ضمیر ناخودآگاه شما خیلی تاثیر می گذارد آنقدر که روحیه شما متفاوت می شود.

مشرق: ای کاش یک سری از این پلان ها را که در فضا سازی و معرفی وضعیت کمک می کرد در کارتان[فیلم ملکه] جا می دادید..

آهنگر:فیلم نامه ما در حدود سه ساعت بود. فیلمی هم که ما الان داریم بالای 180 دقیقه است؛ نه این فیلمی که شما دیدید، منظورم آن مونتاژ اولیه است که در آن نسخه تقریبا بخشی از این ماجراها هست، اما من همه این ها را کنار گذاشته ام و در آن نسخه نهایی شما یک رزمنده ای را می بینید که پرسه می زند و دنبال زندگی می گردد.

مشرق: شما در مقابل با فضایی روبرو هستید و با نسلی در مخاطبانتان مواجهید که ساده ترین مفاهیم درباره جنگ و دفاع مقدس را لمس نکرده و نمی داند. نمی توانید توقع داشته باشید که این مخاطب هم همه این اشارات را دریابد و و از دل آنها این فضای پیچیده حاکم بر جبهه آبادان را با آدم های خاص اش درک کند.

آهنگر:ظلم‌هایی که در حق این فیلم شد، چه در فهم موضوع و چه در رفتاری که با آن شد کاملا هویداست که این فیلم در جهت فکری و انتظار آنهایی که با آن این طور برخورد کردند نیست؛ دلیلش هم این است که برخی آقایان نه جهاد اصغر را می شناسند و نه جهاد اکبر را. هیچ کس در باره فیلم فکر نکرد که "سیف الله"  یک مسیر خطی مستقیم را طی کرد؛ هیچکس به "امجد" فکر نکرد که یک نگاه دیگر غیر از سیف الله به جنگ دارد، هیچکس به این نیاندیشید که "عیسی" چطور فکر می کند، عیسی شک کرده و می گوید که تو باید خیلی تلفات می گرفتی، چون عیسی پایین دیدگاه است و دیدش از این پایین است؛ حتی ایستاده هم نیست وقتی این حرف را می زند، نشسته است.افق دیدش به این بویلر از پایین به بالا است.این همه مفهوم است در فیلم.

فقط یک نفر است که گونه ای دیگر در فیلم فکر می کند، آن هم سیاوش است، چرا؟ به خاطر اینکه به همه ماجرا از بالا نگاه می کند. با این همه سیاوش با وجود تردیدهایی که از فضای ذهنی به او هجوم می کند، در عین حال بیشترین فشار را برای گرفتن گلوله بیشتر به خودش هموار می کند. سیف الله که به اندازه خودش گلوله دارد، گلوله‌های عمل نکرده را هم می‌گیرد، تعمیر می کند و استفاده می کند؛

سهمیه روزی یک گلوله را هم می‌گیرد و ذخیره می‌کند. گلوله‌های اسرائیلی را هم تمیز می کند و نگهداری می‌کند و می‌گوید کسی به آنها دست نزند. امجد هم گلوله دارد، می‌گوید من گلوله دارم، احساساتی هم نگاه نمی‎کنم و غیر قانونی هم گلوله در اختیار شما قرار می‌دهم. عیسی هم که می‌آید می‌گوید بچه واقعیت را به من بگو من به تو گلوله می‌دهم. آدم های دیگر همه حاشیه هستند و فقط این فضای خالی را پر می‌کنند. اما این سیاوش است که با وجود محکوم بودن به نگاه متفاوت اوست که این فضا را حفظ می‌کند و با منطقی دیگر منطقه را نگه می‌دارد.هیچ کس فکر نکرد که سیاوش بدترین گلوله ها را روی خط سوم دشمن می‌ریزد.

من می‌خواهم مخاطب فکر کند، اگر شما نوع نگاه سیاوش را مثل نگاه سیف الله قرار دهید دیگر فیلم، فیلم نخواهد بود؛ دیگر در فیلم اتفاقی نخواهد افتاد؛ یعنی فکر کنید که بجای سیاوش یک نگاه سیف الله وار آن بالا[بالای بویلر] وجود داشت، گلوله بدهید می زنم. ما در دو سکانس داریم، بیشتر که نیست، یکی سکانس زاغه مهمات است که می گوید تا ده بشمار و بعد بزن و بعد می‌گوید، نه صبر کن بگذار یکی دارد به زاغه نزدیک می شود، بگذار با یک تیر دو نشان بزنیم ولی دارد دقیقا بر عکس می‌گوید،می خواهد آن فرد از زاغه دور شود و بعد بزند.

فکر کنید که سیاوش مثل سیف الله فکر می‌کرد و می گفت بزن و هر سه عراقی ها کشته می شدند، هیچ اتفاق دیگری هم پیش نمی آمد، هیچ بحثی هم با جمشید به میان نمی‌آمد، شاید حتی جمشید به او می گفت آفرین خوب حرفه ای شدی، خوب گلوله می گیری... همان سکانس هم جمشید به سیاوش می‌گوید که خدا به دلت گذاشته است، همان بحث آیه و "ما رمیت اذ رمیت" است...

مشرق: حرف همین است که شما زمینه ای دارید و در این زمینه قصه را روایت می کنید که زمینه یک جنگ اعتقادی است؛ مگر می شود بدون اعتقاد در چنین فضایی جنگید، جانت را برای چه می گذاری؟ این بحث برای شما بدیهی است، اما این مباحث آیا برای نسل اواخر شصت و اوایل هفتاد که مخاطب جوان فیلم شما را تشکیل می دهد بدیهی است؟

آهنگر:گاهی اوقات این نسلی هم که شما می گویید باید فکر کند، من یا شما اگر تک تیرانداز باشیم و دشمنی هم روبرویمان باشد که علی الظاهر با او درگیریم، من الان و با این سنم، چون الان نزدیک به پنجاه سال سن دارم، الان تا اندازه ای در رابطه با زندگی و مرگ به پختگی رسیده ام.

برداشت هایی که می گویم برداشتهایی از نهج البلاغه است؛ می فرماید در مواجهه با دشمن تو چند راه داری؛ یک اینکه مثل خود او باشی، دوم اینکه از خودش بدتر باشی، سوم اینکه از او بهتر باشی؛ مردانه تر بجنگی و به او مهلت بدهی.

حالا می گویم من اگر با این سنم تک تیر انداز بودم، بی دلیل آدم ها را نمی زدم، حتی اگر دشمن آمریکایی باشد،جایی که می خواهد به من آسیب بزند می زنم، چون احساس می کنم انسانی را که خداوند به او زندگی داده، تنها در یک جایی که لازم است و هیچ راهی وجود ندارد، ممکن است که من از بینش ببرم. انسان محوری ما  در لوای خداباوری است، چون خدا انسان را تکریم کرده پس این انسان شایسته تکریم است.

مشرق: اگر بخواهیم از ملکه تعریفی داشته باشیم، شاید از دیدگاه مای مخاطب فیلم ملکه "روایت گر لحظه ای تردید" است. جاهایی که سیاوش تردید می کند، از شک به یقین می رسد، از یقین به شک می‌‌رسد، این سیکل و دیالکتیک پشت سر هم تکرار می‌شود. شک- یقین، شک- یقین .... و همین طور این چرخه فیلم را جلو می‌برد، تا در نهایت آن اتفاق پایانی می افتد و ماجرا تمام می شود.

یکی از تکاتی که منتقدان فیلم مطرح می کنند این است که تردید ها در فیلم پر رنگ تر از یقین ها است، و سوال ها پر رنگ تر از جواب ها مطرح می شود.... یعنی آن جواب گم می شد.

آهنگر:قاعدتا باید همین باشد، می دانید چرا؟ چون یقین ها در کل فیلم وجود دارد، آدم های مختلف یقینی می جنگند، سیف اللهی که این همه کار می کند و یک بار هم تعداد زیادی گلوله روی عراقی ها می ریزد، در باره او اصلا شک و شبهه ای در کار نیست، این سیاوش است که سوال برایش مطرح می شود و این سوال هم بیشتر با خودش است، این نوع نگاه اتفاقا بیشتر در دیده بان ها اتفاق می افتد، هیچوقت ما در نیروی زرهی چنین نگاهی را نمی بینیم، چون در زرهی، فرد در یک محیط بسته و فشرده زره نشسته است، خیلی دشمن را نمی بیند، تنها از یک زاویه کوچک می بیند، باید اگر گلوله خورد حتما جواب گلوله را بدهد و خودش را نجات دهد، در نیروهای تک ور و جنگ انفرادی هم این را نمی بینیم مگر اینکه نیرو برسد بالای سر دشمن که حالا می توانی او را بزنی یا نزنی...

من اگر برسم بالای سر نیروی دشمن او را نمی زنم، تا آنجا که بتوانم نمی زنم، همان طور که در سن هیجده سالگی هم که رسیدم نزدم. تعداد بیشماری از بچه هایی که چنین روحیه ای را دارند از جمله غلام زرقانی چنین اتفاقی برایشان افتاده است و چنین واکنشی را نشان داده اند و خاطره ای این چنینی در بیت المقدس دارند، که این اتفاق می افتد برایشان، بالای سر دشمن می رسند و او را از پا در نمی آورند.

در عملیات ثامن الائمه(ع)، دایی حبیب احمدزاده، فرمانده ما بود، "عبد تمیمی" که در فیلم هم داریم که می گوید ثبتش کن به اسم شهید تمیمی... ما از خط سوم به خط اول آمدیم، ساعت دوازده قرار بود که عمل شود، گردانی که روی خاکریز بود هیچ کدام از نیروهایش از عملیات خبر نداشت، قرار بود دو گردان از پشت سر ما فوری بیایند و فوری بروند و خط را بشکنند. این بیت المقدس محور میدان تیر بود که ما بودیم، البته محورهای دیگری هم بود؛ قرار بود عراقی ها را با این عملیات جمع کنیم مانند جمع کردن در خاک انداز و بعد آنها را بریزیم آن طرف کارون. در این مرحله از عملیات دو تا جاده آزاد می شد، یکی ماهشهر و دیگری جاده آبادان ـ اهواز.

وقتی ما از خط سوم به خط اول آمدیم حدودا ساعت هفت بعد از ظهر بود، من فقط صدا ضبط می کردم، اسلحه هم نداشتم، فقط دو تا نارنجک داشتم، یک ضبط صوت بود که در یک کیف برزنتی حمایل کرده بودم و فقط قصدم ضبط صدای رزمندها در شب عملیات بود، چون دوربین های آن دوره شب نمی توانست تصویر بگیرد. دوربین های بتامکس قدیمی که خیلی بزرگ و سنگین بود. بماند که در راه ماشین مان افتاد در یک چاله راکت و همه پرت شدیم و اول فکر می کردیم که خمپاره خورده ایم، بعد خدابیامرز شهید تمیمی بیسیم زد که "یابو بلندگوداره پاهاش شکسته یک یابو بفرستید" که یابو نبود بفرستند که با همان پیکان وانت سبزرنگی که برای شرکت نفت بود، همه سوار آن شدیم و به خط اول رفتیم.

مشرق: یابو کد تویوتا بود؟

آهنگر: نه، یابو ما یک جیپ وانت بود که ما پشتش بلندگو بسته بودیم، که بر آن سوار می شدیم و پشت خاکریز شعار می دادیم. یعنی اولین رگه های مارش عملیات که بعد از آن در تهران و جاهای دیگر باب شد از همان جا آغاز شد.شعار تهییجی می دادیم شعار عربی می دادیم.

یابو بلندگو دار که افتاد آمپلی فایر مان خرد شد، بلندگو هایمان خرد شد، یک گروه رفتند تا از مغازه های الکتریکی که در شهر موجود بود، آپلی فایر را جور کنند؛ به هر حال همه این ها که جمع شد ماشین را هم آوردند. شب که در سنگر بودیم،عبد تمیمی گفت که من می روم و ساعت 12 شب رمز عملیات را می گویم، اگر می خواهید ساعت 12 بیایید پایین خاکریز، ما تا 12 شب بحث و گفت و گو داشتیم که چه باید بکنیم.

یادش بخیر یک آقای علی صفایی بود که الان هم زنده است، او مسوول مستقیم من بود، صفایی مخالف این بود که کنار خاکریز راه بیفتیم چون آتش خیلی سنگین بود و می گفت با این آتش سنگین تلفات می دهیم و اگر تلفات بدهیم دیگر فردا نمی توانیم کار کنیم، ما باید بگذاریم تا هوا روشن شود که بدانیم چه کار داریم می کنیم. وقتی من خواستم جای علی صفایی بروم چون مخالف بود، صفایی فکر کرد که ما فکر کرده ایم که او می ترسد،گفت من که نترسیدم من به خاطر جان شما ها گفتم، ضبط صوت و کیف را از من گرفت و رفت بیرون، به بیست ثانیه نکشید که یک گلوله احتمالا 120 کنارش به زمین خورد، طوری که سنگر ما را هم به هم ریخت، یک ترکش بزرگ به پشت سرش اصابت کرد به طوری که کلاهش را هم سوراخ کرد، آن شب ما فکر می کردیم که علی صفایی به شهادت می رسد، برای همین ضبط را گذاشتیم جلوی دهانش تا ذکر بگوید، اما بعد از جاده ای که آزاد شد، علی را به اهواز انتقال دادند، علی صفایی شهید نشد اما دیگر مانند اول سرپا نشد، او الان زنده است و در نفت کار می کند

شب ما محاصره شده بودیم اما مطلع نبودیم، صبح که شد فهمیدیم که محاصره بودیم اما مطلع نبودیم، البته آنهایی که ما را در محاصره داشتند در محاصره نیرو های ما بودند، بماند که ما چه اتفاقات عجیبی دیدیم، اما از کنار این ها که بگذریم یک دفعه به جایی رسیدم، یک تپه خاک کوچکی بود که روی آن شهیدی بر روی کمرش افتاده بود، یک پیشانی بند داشت و یک گلوله دقیقا در وسط پیشانی اش خورده بود و خون از پیشانی اش جاری بود،من در آن لحظه که نگاه کردم گفتم این گلوله ای که به پیشانی این جوان خورده است گلوله مسلسل نیست، اولا نباید این قدر دقیق باشد و در ثانی اگر مسلسل بود می پاشاند پیشانی را از هم، حدسم این بود که این گلوله کلت است، حالا با اطلاعات محدود نظامی ما در آن زمان به این نتیجه رسیدم، خیلی هم از دیدن این صحنه ناراحت شدم، چون یک نوجوان پانزده، شانزده ساله بود؛ با خودم گفتم چون هنوز خون از سر این نوجوان می رود پس هر کسی او را زده است این اتفاق تازه افتاده، باید همین دور و بر باشد، سنگر های متعددی اطراف بود، در همه سنگر ها با باطری های بزرگ کامیون سیم کشی کرده بودند و به همین دلیل در همه سنگر ها لامپ بود؛ اولین چیزی که من را شگفت زده کرد این لامپ هایی بود که در این سنگرها نصب کرده بودند،چون ما در آبادان برق نداشتیم اما این ها در آبادان برق داشتند. بعد نگاهی به اولین سنگر انداختم و با خودم گفتم که احتمالا باید در همین سنگر اولی باشد،سنگر های عراقی البته خیلی مهندسی ساز بود، عربی بلد نبودم، نارنجک را از کمرم باز کردم و دو سه بار به فارسی با خشونت فریاد زدم که بیا بیرون! نارنجک را یک جایی انداختم که نارنجک را ببینم اما این کار را بدون این که ضامن نارنجک را بکشم. این نارنجک را طوری انداختم که کسی که در داخل سنگر است جابجا شود، در این مسیر که می آمدیم، من یک کلاشینکف برداشته بودم، کشته های عراقی زیاد بود در مسیر یک کلاشینکف قنداق دار بسیار نو و شیک پیدا کرده بودم و برداشته بودم، چون اسلحه سازمانی داخل آبادان ژ-3 و ام- 1 بود و کلاشینکف هنوز به جبهه های ما وارد نشده بود و این اسلحه هم خیلی شیک و تمیز بود من این اسلحه را برداشته بودم.

همین که نارنجک را انداختم، او پرید و خوابید روی زمین و من رفتم داخل، من آنجا می توانستم نارنجک بیندازم و طرف را بکشم، اما مخصوصا نارنجک را با ضامن انداختم، رفتم بالای سرش، خیلی درشت هیکل بود؛یک زیرپوش رکابی بر تن داشت و تمام دست ها و شانه ها پوشیده از مو بود،غولی بود برای خودش، بر سرش فریاد زدم برو عقب؛ رفت عقب و نشست. یک لحظه به هم نگاه کردیم، بعد دوباره با همان زبان فارسی به او گفتم من آمده ام تا تو را بکشم، تو این بچه را با کلت زدی دم در کشتی، حالا چون فارسی می گفتم او هم نمی فهمید که من چه دارم به او می گویم، همین که حرف زدم خم شد و یک چراغ قوه بزرگ که پنج تا باطری بزرگ می خورد به سمتم گرفت از این چراغ قوه های استیل بود، این چراغ قوه را که به سمت من گرفت؛ من در آن لحظه پیش خودم گفتم این چراغ قوه در آبادان به دردمان می خورد، آنقدر کمبود در آبادان زیاد بود که نیاز داشتیم، چراغ قوه را از او گرفتم و گذاشتم کنار فانسقه ام، گفتم بعدش، یک کم نگاه کرد و بعد یک چمدانی را برداشت که چمدانی کرم رنگ بود، من باز مواظب بودم و کاملا هم آماده بودم که اگر کاری خواست انجام دهد او را بزنم، چمدان را جلوی خودش باز کرد و یک سری اسکناس دینار عراقی در آورد و به سمت من گرفت؛ خیلی به من بر خورد، برای همین با لگد زیر دستش زدم، گفتم بعدش، کمی فکر کرد و بعد یک کاور پلاستیکی در آورد، که درش چند عکس بود که یکی از عکس ها رو بود، این را سمت من گرفت و اشاره کرد، نگاه کردم و دیدم عکس است،عکس را از او گرفتم و نگاه کردم، دیدم عکس او خانواده اش یعنی ؛ زنی جوان و دو پسر که پشت سرشان یکی از حرم های امام حسین(ع) یا امیرالمومنین(ع) بود. گفتم تو عجب کاری با من کردی؛ حجت من برای نکشتن تو این حرم است.

مشرق: نمونه این صحنه را در یکی از فیلم های مرحوم ملاقلی پور می بینیم.

آهنگر: وقتی من این عکس را دیدم خدا شاهد است که بغض گلویم را گرفت؛ هنوز هم فکر می کنم که آن عکس چه بود که او به من نشان داد.

مشرق: اینجا دقیقا نقطه جدایی نگاه روشنفکری اومانیست از نگاه انسانی دینی است؛ آن کسی که نگاه اومانیستی غیر متصل به آسمان دارد هیچوقت چنین گذشتی را به کربلا یا نجف متصل نمی کند.شاید ما در فیلم نیاز داریم که برخی از این لینک ها دیده شود.

آهنگر:شما اگر در فلان فیلم روشنفکری یک پلان نماز بگذاری یک عده ممکن است بخندند چون گل درشت محسوب می شود و یک عده هم ممکن است بگویند که این فیلم در حال مسخره دین است، یک عده هم روی این نماز همین طور فکر می کنند ولی کسی به روح آن نماز فکر نمی کند، ولی اگر در فیلم جنگی شما یک نماز بگذارید این خودش را می زند بیرون؛ من حتی الان یک جایی تیمم گذاشتم اما اگر به من بود آن تیمم را هم بر می داشتم، چون بچه مسلمان بودن این رزمنده ها برای من جزء بدیهیات است.

مشرق: برای شما بدیهی است، اما آیا برای همه مخاطبانتان هم همین طور است؟

آهنگر: اصلا شما شمایل این ها را هم که می بینید می فهمید که این ها آدم های دینداری هستند، یعنی کسی فکر نمی کند که امجد که ارتشی هم هست آدم دینمداری نباشد، وقتی این قدر خوب می جنگد. اینکه من نمی خوام به صورت جدی روی این موضوعات تاکید کنم فقط به یک دلیل است که آن قدر در سلف من در فیلم های قبل از من به این موضوع چنان بد اشاره شده که حتی می گفتند که طرف نماز را در فیلم گذاشته است که سکه بگیرد. خراب کرده اند، من احساس می کنم که اگر قرار باشد همه این پل های ریخته را من درست بکنم امکان پذیر نیست.

مشرق: اتفاقا همین که می گوییم این لینک ها باید در فیلم تان وجود داشته باشد، به این خاطر است که حس می شود که شما می توانید بیان سینمایی این موضوعات را پیدا کرده و در کارتان بگنجانید.

آهنگر:سیاوش در همان فضای بویلر و در آن ارتفاع نماز می خواند، من نماز را برداشتم، من اگر نمی خواستم نماز را در کارم بگذارم که فیلم برداری نمی کردم، پس چرا فیلم برداری کردم؟ اتفاقا نگاتیو زیادی هم برای همان نماز مصرف شد، بویلر هم می چرخد در عین حال، یک فضای خاصی است، چرا برداشتم؟ چون وقتی توی کار گذاشتم دیدم گل درشت شده است، حس کردم روح نماز به هم می ریزه، وقتی نماز روح نداشته باشد در کار انگار این نماز را داریم به تاراج می گذارم. برای همین حذفش کردم.

مشرق: نمی خواهیم مقایسه کنیم؛ مثلا می خواهم مثال بزنم دیده بان ابراهیم حاتمی کیا را، دیده بان در زمان جنگ ساخته شده است، ولی جالب است که حاتمی کیا به این بیان رسیده است که بدون اینکه از کادر کار بیرون بزند این بیان معنوی را در کارش بگنجاند، یا اصلا چرا راه دور برویم، آن سالی که فرزند خاک شما اکران شد، سال 86؛ از این جهت مقایسه می کنیم که در آن دوره شما توانسته بودید در فرزند خاک بدون اینکه فضا شعاری شود به خیلی از این ویژگی ها بپردازید و اصلا این فضا گل درشت نشده بود؛ بر همین اساس است که  می گوییم که می شود به یک بیان سینمایی رسید که بتوان به این موضوعات ولینک ها اشاره کرد، چون این نوع موضوعات بسیار برای مخاطبان شما مهم است.

آهنگر: من آدم بی پناهی در سینمای جنگ هستم که انتظار دارم که وقتی فیلمی این طور ساخته شد امثال آقای فراستی این طور فیلم را نکوبند، دوست دارم این گفته فراستی را در بیلبورد هایم بزنم؛ این فیلم یک ریال هم نمی ارزد.

در فضای سینمای جنگ من آدم بی پناهی هستم؛ من از اصلاح طلب[ضربه] می خورم، از معاند[ضربه]  می خورم، از کسی که جنگ را قبول ندارد[ضربه] می خورم، از اصولگرا [ضربه] می خورم، از منحرف [ضربه] می خورم؛ از همه ضربه می خورم.

مشرق: شاید دلیل اصلی این اتفاقی که شما در باره فراستی یا دیگران می بینید، نتیجه اتفاقی باشد که در بین دلبستگان به انقلاب و فعالان فرهنگی انقلاب اسلامی رخ داده است؛ این اتفاق از این قرار است که  رابطه میان فعالان فرهنگی انقلاب قطع شده است پل ها شکسته و ارتباطات منفصل است، برای همین حرف های هم را نمی شنویم و طبعا نمی فهمیم.

آهنگر:من زمانی که فرزند خاک را ساختم آقای فراستی کمترین نقدی ننوشت، حالا اینکه آمد و گفت که من از آن حمایت کردم؛ یک بحث دیگر است. من از ده سال قبلش جنگیده بود برای اینکه فرزند خاک را بسازم.شما سردار باقر زاده را که می شناسید؛[در زمانی که ایشان مسوول ستاد تفحص شهدا بود] مرکزشان در خیابان دبستان بود، آقای خاتمی مسوول دفتر ایشان بود و آقای غلامی نامی هم بودند که آنجا بودند... آقای باقرزاده نه گذاشت و نه برداشت و گفت که اگر تو این فیلم را بسازی، من می اندازمت اوین، من اتفاقا یک واکمن داشتم و در حال ضبطش بودم، همین طور هم تلفن زنگ می زد و ایشان جواب می داد، به او گفتم، لا اقل می گفتید که این واکمن را من خاموش کنم، گفت من که ترسی ندارم، اگر این فیلم را کار کنی می اندازمت اوین، گفتم برای چه؟ گفت چون این اطلاعات طبقه بندی شده است، گفتم اگر این اطلاعات اگر طبقه بندی شده است پس دست من چه می کند، یا طبقه بندی شده نیست و دست من است، یا اینکه من بخشی از این وادی هستم.

مشرق: وقتی ارتباطات برقرار بشود سوء تفاهمات حل می شود؛ فراستی که زمانی نشریه سوره را مزخرف می دانست، در زمان تعطیلی این نشریه، یکی از مدافعان بزرگ این ماهنامه بود...

آهنگر: درست مثل آقای باقرزاده که بعدا به من جایزه داد، من همان جا به ایشان گفتم یادتان هست که به من چه گفتید؟ گفت نه من چنین حرفی نزده ام، گفتم من آنجا آمدم پیش شما اگر آقای خاتمی نبود که شما به ما کمک هم نمی کردید و واقعا هم آن فضا کمک خاصی به ما نکرد، شهید شهبازی به ما کمک کرد، اما در آن فضا هیچ کس به کمک نکرد، حتی یک فیلم ندادند که من ببرم منزل و نگاه کنم، فیلم بردند و کمی برایمان از این طرف و آن طرف ضبط کردند، خیلی هم قابل استفاده نبود، ولی به هر حال رفتم و یک چیزهایی را نزدیک دیدم.

مشرق: می خواهیم  بگوییم اگر این دیالوگ برقرار شود خیلی اتفاقات می افتد.

آهنگر:من می خواهم بگویم اگر فیلم من از 20 نمره ی 15 بگیرد در سینمای دفاع مقدس، باید مواظب من باشند، نباید من دلسرد شوم، من چقدر باید برای فیلم هایم بجنگم؟ قرار نیست که من بیست بگیرم! مگر همه فیلم هایی که دوستان کار کردند بیست گرفته اند، آن زمان که ابراهیم [حاتمی کیا] را رها کردند بعد از به نام پدر، ابراهیم افتاد به دام «دعوت» افتاد؛ رسول ملاقلی پور خدا بیامرز را رها کردند که او رفت و «کمکم کن» را ساخت. من هم گفتم که من باید بعد از این فیلمم یک کمکم کن بسازم. این که نمی شود که؛ بابا بالاخره من هم اهل فکرم؛ شاید به زعم شما آن تکه های فیلم با جهان بینی نخواند، شاید، البته من می گویم می خواند، من از قرآن و نهج البلاغه کد می آورم، اصلا دیده بان ها هنوز زنده هستند این ها هنوز برای آنها که زده اند نماز وحشت می خوانند.

متاسفانه هیچ وقت من کمک این جریان فکری[خودی] را نداشته ام، جالب اینجاست که من وقتی فیلم ساختم، اصولگرا ها من را منتسب کردند به اصلاح طلبان و اصلاح طلبان من را منتسب به اصولگرا ها منتسب کردند؛ من می گویم کمک فضای رسانه ای گاهی می تواند خیلی کمک کند.

من خواهری دارم که خیلی رمانتیک است و در عین حال مذهبی است. تنها روزنامه ای هم که می خواند روزنامه کیهان است، حالا من البته در این باره که او فقط کیهان می خواند مخالفم و بارها هم به او گفته ام که فقط کیهان نخوان، روزنامه های دیگر را هم بخوان... کیهان درباره فیلم «بیداری رویا ها» خیلی بد نوشته بود، به من زنگ زد و گفت برو توبه کن با این فیلمی که ساختی کیهان این طور نوشته، گفتم بابا تو فقط کیهان می خوانی برو چند تا روزنامه دیگر را هم بخوان، گفت نه کیهان نوشته، گفتم کیهان نظر خودش را گفته، گفت نه گفته که تو از قوم اشقیا هستی، گفتم نه این طور نیست، بچه های کیهان آمده اند و با من مصاحبه گرفته اند، این طور نیست، تو شاید کیهان را درست نخوانده ای.

حالا همین خواهر ما دیروز زنگ زده بود که کیهان گفته است فیلمت فیلم خوبی است، خنده ام گرفته بود؛ گفتم مطمئن نیستم که کیهان این طور نوشته باشد، گفت نه، دیروز من مطلبی را در کیهان دیدم که این طور نوشته است.

ببینید، رسانه وقتی همراهی کند، خواهر من هم دیگر من را با قوم اشقیا مقایسه نمی کند، من به حمایت رسانه ای احتیاج داشتم.

انتهای پیام/




تاریخ آخرین ویرایش:- -




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic